ببخش که نتونستم مثل مجنون سر بزارم به کوه و بیابون

آخه اینجا دیگه کوه و بیابونی نیست

ولی مجنونت شدم...

و در خودم سر گذاشتم به بیابون...

سرگردان و حیران...

 

راهم را گم کرده ام...

ای ستاره ی قطبی من...

ای تنها ستاره ی شبهای تنهایی من...

 

رفتی... و من سرگردان شدم در این بیابان...

به دور خویش میگردم... سردرگم...

اینجا پر است از سراب...

و هیچ رد پایی پیدا نمیکنم جز رد پای خودم...

 

کاش دوباره طلوع کنی...

و سمتت را پیدا کنم در این سرگشتگی بیابان... 

 

 

 

پ.ن : غرق در دنیای کلماتت هستم... در احساست...

 

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 1:4
توسط محفوظ موضوع: |
 

 

 

آمدی... باز آمدی...

نجوای بهاری ات  در گوشم جاری شد...

صدای نفس هایت ... 

و دلتنگی من... 

 

پرندگان سکوت کردند... 

تا صدایت همه جا پخش شود... 

در روح و جسمم... 

 

لبت به سخن باز شد... 

لبم به لبخند باز شد... 

گل نسترن در وجودم شکفت... 

و فضا عطراگین از عطر نسترن... 

 

نمی دانم...  این بوی بهار است که می دهی... 

یا بهار عطر ترا همه جا می پراکند... 

" کاش بدانی که تو بهار منی... 

و من شاخه ای  یخ زده و تکیده در انتظار بهار..." 

 

یخ های قلبم را ذوب کن... 

و گل های مریم و نسترن را در دلم برویان... 

 

  

 

پ.ن : اومدی... بازم رفتی...

         یه عالمه دلتنگتم... 

  

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 1:38
توسط محفوظ موضوع: |
 

 

 

سبزه رویید بر تن سبز زمین...

تو نمایان گشتی و سرو به نازت خم شد...

پروانه زیبا شد از عطر دل انگیز بهار...

 

و دل من شکفت...

پر شد از مستی ناز نسترن... 

 

 

تولدت مبارک  ... 

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۳ساعت 15:2
توسط محفوظ موضوع: |
 

 

 

رفتی....

غم ها را پشت سر گذاشتی...

دردها را خاموش کردی...

و پرواز را تجربه کردی...

 

رفتی... سبک و آرام

با لبخندی دلنشین بر لب...

و در منزلگه همیشگی ات

بی صدا و نرم، آرام گرفتی...

و خدا را در آغوش کشیدی...

 

رفتنت آرام بود...

اما...

دل ما پر درد...




دوریت سخت است...

گاهی به زمین هم نگاه کن... 

 

 

  

 

+ نوشته شده در جمعه سی ام آبان ۱۳۹۳ساعت 0:48
توسط محفوظ موضوع: |
 

 

 

اشک هایم را راهی جاده سقوط می کنم ...

و رد پایشان را همچون بارش باران پاییزی حس می کنم...

 

در نجوای نیمه شبم تو را زمزمه می کنم...

و در سحرگاه به یادت دیدگان می گشایم...

 

قبله ام سوی توست و نمازم از آیات عشق به تو لبریز...

 

من کافری مومنم که تو را خدای عشق خود می دانم...

و همچنان بر ندیدن تو  روزه ای از نگاه می گیرم...

 

 

 

 پ.ن : تقدیم به تو دوست خوبم...

 

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه چهارم مهر ۱۳۹۳ساعت 21:7
توسط محفوظ موضوع: |
 

 

 

هی... تو... تویی که بر دیوار سفید نوشته هایم نگاه می کنی...

 

هی... تو... تویی که می خوانی خط خطی های ذهن مرا

               و بی صدا قدم می گذاری در کوچه خلوت تنهایی من...  

               بی هیچ رد پا...

 

هی... تو... من ترا با تپش قلبم... با نجوای باد...

                در پس آبیِ آب...

                در پس نقش یک طرح....

                در صدای شاتر یک دوربین...

                انتهای جاده ای طولانی...

                من ترا می بینم....

 

نه...!!! تو دور نیستی... شاید همین نزدیکی....

نزدیک دیوار سفید کوچه...

نزدیک همین خط خطی ها...

تو دور نیستی....

همینجایی... همینجا....

 

 

 

 

پ.ن : تقدیم به یک دوست خیلی خوب

 

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم خرداد ۱۳۹۳ساعت 22:57
توسط محفوظ موضوع: |
 

 

 

گاهی اتفاقی که میخواهی نمی افتد...

گاهی اتفاقی که نمیخواهی می افتد...

گاهی هیچ اتفاقی نمی افتد...

گاهی اتفاقی... اتفاقی می افتد...

 

گاهی اتفاقی می افتد... ولی دیر...

و فقط یه حسرت بزرگ تو دلت که... چرا الآن...؟

 

 

چی می شد الان اون موقع بود ...!!!

یا اون موقع الان بود...!!!

 

 

 

 

پ.ن :  15 اردیبهشت... یادروز عزیزی که زود رفت و بار غمی بر دوشمان گذاشت...

 

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم اردیبهشت ۱۳۹۳ساعت 22:24
توسط محفوظ موضوع: |
 

 

 

به یاد روزی که یک یادگاری در قلبم نقش بست...

یک صدا... یک صدای آشنا...

یک صدای دلنشین...

 

یک لبخند...

یک مسیر...

و پرواز عشق در قفس دل...

 

روزی که برایم ماندگار شد...

ولی...  بدون تو...

 

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه دوم فروردین ۱۳۹۳ساعت 2:49
توسط محفوظ موضوع: |
 

 

 

گاهی سخت می شود...

گفتن یک "تبریک"...!

به کسی که هست....

اما دیگر نیست...!

 

گاهی باید سختی را به جان خرید...

با گفتن یک  "تبریک"...!

 

تبریک بابت همه چیز...

همه اتفاق های قشنگ...

و...

سالروز تولد...

 

 

 

تولدت مبارک...

 

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند ۱۳۹۲ساعت 0:7
توسط محفوظ موضوع: |
 

 

 

خواستم عکسی که با هم گرفته بودیم را ببُرم...

چنان در آغوشم بودی...

که مجبور شدم یه گوشه از قلبم را همراه تو جدا کنم...

 

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 0:49
توسط محفوظ موضوع: |
 

 

 

با چشمان بسته به تو خیره شده ام...

به یاد ثانیه های بودن با تو...

و قرن های بدون تو...

 

انگشتان سبابه  دو دستم را در هوا می چرخانم...

به نیت رسیدن به تو...

و به هم نزدیک می کنم...

 

نوک انگشتان به هم رسیدند...

اما...

 

ما نرسیدیم...

 

 

 

پ.ن : آغوشت نمک گیرم کرده...

         کسی دیگر را نمیتوانم جای تو تصور کنم...

 

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم دی ۱۳۹۲ساعت 1:13
توسط محفوظ موضوع: |
 

 

 

به یاد لحظه ای که آمدی...

در نگاه آینه ها...

خندیدی...

شادی آوردی...

دلگرم و امیدوار

 

به یاد لحظه ای که آمدی...

و محبت را جاری ساختی...

با لبخند دلنشینت...

با صدای قشنگت...

 

به یاد لحظه ای که آمدی...

و خواندی مرا...

و  " وفا " را جاری ساختی...

در لحظات دوری...

 

اما رفتی...

چه غریبانه رفتی...

و غم را در دلم رویاندی...

 

لبخندت همچنان در ذهنم ماندگار خواهد ماند...

همچون صدایت... که نجواگر لحظات تنهاییم هست...

 

 

 

پ.ن : خدایا... خیلی زود بود...

 

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم دی ۱۳۹۲ساعت 23:22
توسط محفوظ موضوع: |
 

 

 

هوس کرده ام    من باشم ...

                       تو باشی ...

یک صندلی برای من

یک صندلی برای تو

و یک میز...

یک فنجان قهوه تلخ برای من...

یک فنجان قهوه برای تو...

و یک شمع قطور... وسط میز...

 

هوس کرده ام دستان تو باشد...

و دستان من ...

و یک نگاه...

 

قهوه هایمان را بنوشیم

و تلخی آنرا با شیرینی نگاه ِ به تو

لذت بخش کنم...

 

هوس کرده ام گرمی دستانت را...

که بفشارم در دستانم

 

هوس کرده ام عطر نفس هایت را...

و زیبایی چشمانت را...

 

هوس کرده ام   تو باشی...

                     من باشم...

دو صندلی و یک میز...

حتی میز هم نباشد

اصلا صندلی هم نباشد

فقط تو باشی...

همین مرا بس است...

 

 

 

پ.ن: شب یلدا خیلی به یادت بودم...

        همیشه فکر می کردم میشه یه شبی مث این شب... من و تو کنار هم باشیم...؟

         اما....

 

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه یکم دی ۱۳۹۲ساعت 0:33
توسط محفوظ موضوع: |
 

 

 

خسته ام از این هیاهو...

چه شلوغ است اینجا...

انسان ها کم هستند... ولی هیاهو بسیار....

 

اتوبوس کی میرسد از راه...؟؟؟

من دراین ایستگاه منتظرم...

 

شنیده ام آن طرف تر...

انتهای اتوبان...

بعد از آن پیچ بزرگ...

پشت آن برج تجاری بلند...

 

رودیست زیبا....

و دشتی پر از سبزه و گل...

بکر است هنوز....

تا سیزده به در نشده....

زود باید برم...

که ببوسم چمن پاکش را...

شاید...

شاید.... گل من هم آنجاس...

 

بروم دیدارش...

و بسازم برایش حصاری محکم...

 

نکند سیزده به در...

کودکی بزند توپی به آن... 

یا که مردی ناگاه....

پهن کند زیر اندازش را بر آن...

یا زنش بکندش از ریشه...

 

یا بریزند پایش...

کیسه و آشغال و پوست میوه...

یا بریزند رویش...

تفاله چای و تنباکوی قلیان...

چه فرقی می کند..؟؟!! دو سیب باشد یا نعناع..!!!

 

روی دیوار بلند کنار بلوار...

با خطی خوش و بزرگ

این شعار هست پیدا...

مردم اینجا دوست دارن گل را...!!!

مهربانند با چمن و باغ و درخت...!!!

 

تا هنوز دیر نشده باید رفت...

کاش زودتر بیاید اتوبوس...

همچنان منتظرم...

 

 

 

 

پ.ن : با اینکه دیگه نیستی... ولی هنوزم دوستت دارم...

         تقدیم به دوست خوبم.....

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه یکم آذر ۱۳۹۲ساعت 22:59
توسط محفوظ موضوع: |
 

 

 

بی پروا به جاده میزنم...

 

کور راهی تاریک

 

پیش میروم... گاه تند... گاه خسته...

و تنها کور سوی ِ امید ِ بودن ِ تو روشنی بخش جاده است...

 

بی پروا به جاده میزنم...

 

اما... تو نیستی...

 

 

شاید ... جاده را اشتباه آمده ام...!!!

 

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه ششم آبان ۱۳۹۲ساعت 2:29
توسط محفوظ موضوع: |
 

 

 

شب از نیمه گذشته...

نگاهم بر تصویریست...

صورتی در باران

با گونه های خیس...

 

و من با چشمانی خیس...

از پس نوشته ها صدایت را میخوانم

و نگاهت را میابم...

 

و در باران نگاهم یاد میکنم

سوگند ی را که بر دل بستم...

 

تنی رنجور از زخمی عمیق...

زخمی از جور زمان...

دلت چون شمیم عطر نسترن، پاک...

 

و من غمگین از جور زمان...

زخم های تنت را بر دل میزنم...

 

و در انتظار نگاه و لبخندت...

شب را سحر میکنم...

 

 

 

پ.ن : خیلی خیلی با ارزشی...

         گرانبهاتر از هر جواهر قیمتی...

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور ۱۳۹۲ساعت 0:40
توسط محفوظ موضوع: |
 

 

 

در ناگهانی لبریز شدن عشق

تو آمدی... شاد و امیدوار...

سرشار از شور جوانی

و خواندی مرا...

 

دلخوش از جشن نگاه آینه ها خندیدی...

و  وفا  را در آینه نگاهت جاری ساختی...

 

من برایت سبدی گل... از لاله...

از زنبق ، سوسن و میخک...

هدیه کردم در باد...

و قاصدک ها را بدرقه راهت...

 

و به صد شوق و امید...

بهترین ها را برات آرزو کردم...

 

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد ۱۳۹۲ساعت 17:54
توسط محفوظ موضوع: |
 

 

 

قدم هایی خسته...

بیابانی بی انتها...

 

خار در پیش... خار در پس...

 

می رود آهسته...

داغی ِ تن داغ خورشید بر تن

سردی ِ شب سرد کویر بر لب...

 

رد پایی ممتد...

 

می رود آهسته...

کوله بارش تهی از بودن...

کوله بارش پر از پوچی و هیچ و نیستی...

 

می رود آهسته...

پاها رنجور از خار بیابان...

دیدگان پر ز سراب...

همه سو.. همه جا...

 

می رود آهسته...

بی نام... بی نشان...

به سوی انتها...

انتهایی مبهم

 

به سوی نیستی...

                        به سوی تهی...

                                                به سوی هیچ...

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد ۱۳۹۲ساعت 17:40
توسط محفوظ موضوع: |
 

 

 

بر سر دو راهی مانده ام...

دو راهیه باور و خیال...

 

باور نبودنت...

یا...

خیال با تو بودن...

 

 

 

پ.ن: ... و چه راحت احساسی لگدمال شد...!!!

 

 

یادمان نوشت:  ۱۵ اردیبهشت...

سالروز کوچ غم انگیز دوستی نازنین... 

 

...و همیشه در یادم ماندگاری...

 

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 0:11
توسط محفوظ موضوع: |
 

 

 

امروز روز عشق منه...

 

همچین روزی... یک بعد از ظهر...

یک اتفاق... یک تماس...

دلی لرزید... قلبی تپید...

یک لبخند... یک حادثه... یک عشق...

 

امروز سالگرد روزی ست که باز آمدی...

و معنای عشقی حقیقی وعمیق را به قلبم آموختی...

امروز روز شکفتن دل من است...

روز آمدنت...

روز بهاری شدن بهار....

 

روز عشق من...

 

 

 

 

پ.ن : احساسی در قلبم زنده کردی که همیشه خواهد ماند...

         هنوزم خیلی دوستت دارم... خیلی....

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه دوم فروردین ۱۳۹۲ساعت 1:23
توسط محفوظ موضوع: |
 

 

 

روز آمدنت... شکوه پرواز برفراز ابرها...

                شکوه استواری کوهستان...

 

روز آمدنت... لحظه ی زیبای رویش...

                لحظه ی شکفتن گل نسترن...

 

روز آمدنت... بشارت عطر بهاری در سرمای زمستان...

                زمستانی سفید و روشن...

 

 

 

تولدت مبارک...

 

 

 

 

پ.ن :  ببین...! هنوزم خیلـــی خیلــــــــی دوستت دارم...

 

 

--------------------------------------------------------------------------------------------------------- 

پ.ن : ۱۰ اسفند سالروز تولد گلی که خیلی زود بدست باد خزان پرپر شد

          ولی یادش در قلب ما زنده و همیشگی ست...

          تولدت مبارک... 

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه یکم اسفند ۱۳۹۱ساعت 0:2
توسط محفوظ موضوع: |
 

 

 

خوش به حال زمستون

با جشن شب یلدا به پیشوازش میریم...

با جشن سال نو بدرقه اش می کنیم...

 

زمستون رو دوست دارم...

شاید چون مکمل پاییزه...

 

 

 

 

پ.ن : همچنان دوسش دارم... عاشقشم...

 

         مرسی دوستم... که بهم انگیزه میدی...

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام آذر ۱۳۹۱ساعت 20:25
توسط محفوظ موضوع: |
 

 

 

شاید پایان...

شاید یک آغاز...

 

پایان یک راه...

و آغاز راهی دیگر...

 

 

راهی پر از خواستن ها...

                                 بایدها...

                                            و شدن ها...

 

 

راهی به سوی...

                       آغازی دیگر...

 

 

 

 

پ.ن : ازت ممنونم دکتر...

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم آبان ۱۳۹۱ساعت 0:23
توسط محفوظ موضوع: |
 

 

 

به جرم کدام گناه به تبعیدگاه تنهایی فرستاده شدم...؟؟؟

 

 

 


حتی شاخه گلی نیست که دل به دیدارش خوش کنم...

 

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم مهر ۱۳۹۱ساعت 23:1
توسط محفوظ موضوع: |
 

 

 

خسته... تنها... به صندلی تکیه داده ام...

به دیواری پر از قاب های خالی نگاه میکنم...

صدای یکنواخت تیک تیک ساعت... ویرانگر سکوت مبهم اتاق...

 

در پی آرامش... آرامشی ابدی...

آیا این همان جهنم موعود است...؟

یا پیش درآمدی بر حضور دائمی در دوزخی جاودان...!

 

غروب آفتاب بشارت تاریکی سرد اتاق را میدهد...

و من هچنان خیره به دیوار...

منتظر...

 

تا لحظه پرواز...

تا دیار موعود...

                      تا هیچ....

 

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم شهریور ۱۳۹۱ساعت 22:27
توسط محفوظ موضوع: |

 

 

 

13 آگوست ( ۲۳ مرداد ) روز جهانی چپ دستان بر تمامی چپ دستان عزیز (و خودم) گرامی باد...

 

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مرداد ۱۳۹۱ساعت 19:30
توسط محفوظ موضوع: |
 

 

 

دستان سردم بی تو حسی ندارند...

و پاهایم در این یخبندان تهی از تو ، قوت پیمودن...

 

 

دلم هم نمی داند.... نمی داند که تو کی میایی...!

ولی می داند که جز تو کسی نیست...

 

 

با چشمان بسته نگاهت میکنم...

و می ترسم باز کنم چشمانم را و ببینم که تو..... روبرویم نیستی...!

 

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه دهم مرداد ۱۳۹۱ساعت 22:36
توسط محفوظ موضوع: |
 

 

 

یه وقتایی خسته می شم...

خیلی خسته...

 

دوس دارم یه نفر بشینه و برام حرف بزنه...

منم بشینم و نگاهش کنم و به حرفاش گوش بدم...

حرف بزنه و حرف بزنه...

از همه چی...

 

بعد یهو ساکت شه...! و فکر کنه که الانه بهش بگم:

بسه دیگه...! چقدر حرف میزنی...!!!

 

و... من بگم:

چرا ساکتی...؟؟؟!!!

برام حرف بزن... حرفاتو دوس دارم...

 

اونم شروع کنه برام تعریف کردن...

حرف بزنه و حرف بزنه...

از همه چی...

منم نگاهش کنم و به حرفاش گوش بدم...

و از صحبتاش لذت ببرم...

 

 

ولی....

 

اون یه نفر نیست...

 

 

 

 

پ. ن : خیلی دلم براش تنگ شده...

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم تیر ۱۳۹۱ساعت 0:42
توسط محفوظ موضوع: |
 

 

 

قطار می رود...

قطار همچنان می رود...

 

دیگر کوهی وجود ندارد

که گاهی قامت استوارش زیر بارش سنگین باران کمی خرد شود

و بریزد بر راه...

حتی دهقانی نیست

که بدرد لباسش را در شبی سرد

و بی افروزد تا جلوی حرکت قطار را بگیرد...

 

قطار همچنان می رود...

دخترک هراسان از خواب پرید...

و محکم در بغل گرفت عروسکش را...

 

به کجا می رود این آهنین راه...؟؟؟

به کجا می برد این توده سنگین فلز...؟؟؟

کابوس رویایی شیرین...!!!

 

قطار همچنان می تازد...

غرش کنان و پر صدا...

در شبی تاریک و سرد...

 

می رود تا آنجا...!

 

تا ناکجا آباد...

                  تا هیچستان...

                                         تا هیچ...

 

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم تیر ۱۳۹۱ساعت 23:42
توسط محفوظ موضوع: |
 

 

 

یه میز چوبی گرد...

هشت نخ سیگار توی پاکتی کمی له شده...

یه فندک نیمه پر...

یه گلاس شراب... (شاید مشروب)

دوتا صندلی چوبی... کمی کهنه و قدیمی...

یکیش پر... یکیش خالی...

یه قاب عکس کوچیک... روبرو...

یه کلت... یه گلوله...

یه خسته... خسته از همه چی...

 

یه کام سیگار همراه با سرفه ای خشک...

یه جرعه شراب پشت بندش...

بازی بازی با کلت... روی میز...

و نگاهی به صندلی خالی...

 

پک آخر به سیگار...

جرعه آخر شراب...

نگاه آخر به عکس توی قاب...

شاید چند قطره خیسی روی گونه ها...

 

یه تصمیم...

حس فلزی سرد  روی شقیقه...

و لحظه لغزش انگشت روی ماشه...

حس ناگهانی گرمایی در سر ...

 

                                            و دیگر هیچ...

 

 

 

 

پ.ن : سیگار دوست ندارم... هیچوقت نکشیدم...

        مشروب هم... نمی خورم...

      

        خوش بحال شازده کوچولو... چه راحت برگشت سیاره ش...

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم خرداد ۱۳۹۱ساعت 23:31
توسط محفوظ موضوع: |