|
اینجا مقبره روح من است... روحی سرگردان... حیران... روحی زخمی از ناعدالتی ها ... از بی سامانی ها...
قدم در گمراهیه بی پایان می گذارد... در فراسوی بودن های ناگزیر... آهسته می رود... سنگین و خسته... به مسیری پر از نابودی... خسته... تنها... سردرگم... همه جا پر از تاریکی ست... پر از سرما...
در حسرت آن دست... دستی پر از مهر... در حسرت آن آغوش گرم و پر از احساس...
فقط می رود... و می رود... به ناکجا آباد... به نابودی... به پوچی... به هیچ...
و دیگر هیچ...
به یاد اون روزا...
روزای قشنگ دلسپردگی...
پ.ن : چیزی نمیگم... شاید باز اومدی و خوندی....
می نویسم برای تو... ای آشناترین... ای که شبانگاهان با یادت و سحرگاهان با نجوای نامت آغاز می شود... ای که با... با تو بودن دیگر هیچ نیستم... ای درخشان ترین ستاره آسمان تنهایی من... با حضور تو من رنگ می گیرم...
بــــاش... همیشه کنارم باش...
بــــاش... تا بــــاشم...
پ.ن: مخاطب خاص داره... ولی قراره پی نوشتِ مخاطبی نداشته باشم...
واژه ها در مغزم به هم ریخته اند... تنها فهمی گنگ در اعماق وجودم باقیست...
قلم در دست بر کاغذی پاک و سفید افکارم را جاری می سازم... و چیزی جز خط خطی سیاه بر دل سفید کاغذ نمی بینم...
واژه ها مرا در خود گرفته اند... و دور از معنا و مفهوم مرا به هر کجا که می خواهند می برند...!!! سردرگم در بیابانی پر از واژه و تهی از معنا...
در برهوتی پر از هیچ...!!!
دلتنگیت را همراه خواهم داشت... گرمای دستانت را در دست.. و مستی نگاهت را در دل...
و این زمستان سرد را با آتش یادت سپری خواهم کرد... تا بهاری... که تو آنرا برایم هدیه می آوری...
پ.ن : کاش میدونستی چه حالی دارم... خیلی دلتنگت شدم...
همیشه در قلبم جاودانه خواهی بود... گوش فرا می دهم به تیک تیک های ساعت...
تا لحظه تحویل قلبم... لحظه شکفتن گل نسترن و طنین عطر دلنشینش در تمام وجودم... و هفت سین قلبم را با سبدی از عشق آذین خواهم داد...
قدم هایت را بر دیدگانم خواهم نشاند... و تا آن لحظه همچنان منتظرت خواهم ماند...
پ.ن : از ته قلبم... با تمام وجودم... از درون تک تک سلول هایم..... دوستت دارم... عاشقتم...
هنوز چشمانم بر در است... هنوز منتظرم...
نمی دانم چند وقت است...!!! نمی دانم چند وقت دیگر...!!!
ولی منتظر می مانم... منتظر تو... منتظر آمدنت...
پ.ن : کاش بازهم بشه احساسمو بهت بگم...
تپش های قلبم را تقدیمت می کنم... و... نفس هایم را فدایت...
لحظات نبودنت را به سختی تحمل می کنم و بودنت را به انتظار می نشینم...
به امید روزی که باز در کنار هم باشیم...
پ.ن: می دونم همش تقصیر منه... شرمندتم...
90/7/2 مثل 2/1/90 ... بعد از شش ماه... تو همون جاده می روندم... تو همون ساعت... به همون مقصد...
با این تفاوت که... 90/1/2 سرشار از شوق وصال بودم... 90/7/2 پر از دلتنگی...
پ.ن: ثانیه ثانیه به یادتم...
باش تــــا باشم...
پ.ن: بی نهایت دوستت دارم... ( مخاطب خاص دارد )
کاش یه معجزه کوچیک برام اتفاق بیافته...
فقط همین...
پ.ن: با تمام وجود تلاشمو میکنم...
پنچ روزه که بی خبرم...
پ.ن: دارم از دلشوره و استرس می میرم...
خدایا..............
سه روز گذشت... و ثانیه ها رو می شمارم...
پ.ن : این شبها ماه کامله...
شبها به ماه نگاه می کنم... به این امید که شاید تو هم نگاه کنی... اونوقت حس می کنم که هر دو با هم به ماه نگاه می کنیم...
و آرزو می کنم شبی در کنار هم... با هم به ماه نگاه کنیم...
منتظرت می مونم...
13 آگوست ( 22 مرداد ) روز جهانی چپ دستان بر تمامی چپ دستان عزیز گرامی باد...
پ.ن: خودمم چپ دستم...
من ترا در تپش ناب زمان می جویم... من ترا در نفس چلچله ها... در سرآغاز صدای پوپک... از پس عطر گلهای شب بو... من ترا در وزش پاک نسیم می بینم...
تویی آن حس قریب بودن... تویی آن یاد عمیق... تویی آن پاکی رود...
تو همان تک گل نسترنی که دمیدی جان را به دل ِ سرد غبار آلود ِ تن خسته ی من...
من به یاد تو نفس تازه کنم من به ناز تو دل آواره کنم
تو تجلی گر احساس عمیق عشقی...
تویی آن دور... که به من نزدیکی و تو در قلب منی... تو گل نسترنی...
پ.ن : باش تا باشم...
خراب کردم... باز هم خراب کردم...! میدونم... ایندفعه خیلی بد شد...
نمی خواستم اینجور بشه... نمی خواستم... ولی... شد...
فقط می خوام بگم.... منو ببخش...
نمی دونم.. سودی داره یا نه...!!!
پ.ن: خدایا....
ازت یه فرصت دیگه می خوام... بهم یه فرصت دیگه میدی...؟
پ.ن: دوستت دارم...
و خدایی که در این نزدیکی ست......!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
پ.ن :
مرگ ثانیه ها را در حرکت عقربه های ساعت غبار گرفته ی روی دیوار می بینم...
هر ساعت صدای ناقوس مراسم دفن لحظه ها نواخته می شود...
و من ایستاده ... نظاره گر خاکسپاریه دقایق کشته شده...
و ساعت همچنان خیره به من...
من قاتل لحظه هایم....!!!
بال هایم را می گشایم... تا پرواز را تجربه کنم...
بال هایم ناتوان از پرواز... به آسمان نگاه می کنم... نا امید و دل خسته... و با حسرت به پرواز می اندیشم...
ترا در کنار خود می یابم... بال هایم را می گشایم.... و حس پرواز را می چشم... پر از لذت اوج... سوار بر امواج باد...
با تو ... و کنار تو ... پرواز را تجربه می کنم...
سلام... من اومدم...
امسال هم مث سالهای قبل نمایشگاه (فروشگاه) کتاب توی مصلا برگزار شد... و من هم دوباره توفیق بازدید از نمایشگاه رو داشتم ( مث سالهای قبل)... ولی فقط یه بار....!!! و جای دوستانی که میدونم خیلی دوست داشتن باشن ولی به دلایلی ( مث دوریه راه و کار و ... ) نبودن خالی...
نکته مهم قیمت کتابها بود... که همچی... تپل شده بود... خلاصه اگه می خواستی یه خرید مناسب داشته باشی باید همچی پول تپل مپلی هم همراه می داشتی... منم که خب.. کلی به خودم ریاضت دادم و سعی کردم کتابای لازم تر رو بگیرم... باور کنید خیلی سخته...!!! آدم دوس داره کلی کتاب بگیره ولی فقط با چند جلد کتاب برگرده خونه...!!!
به هر حال امیدوارم که هم فرهنگ کتاب خوندن تو جامعه بیشتر شه و هم اینکه قیمت ها مناسب شن تا جامعه به خرید و مطالعه کتاب علاقه مندتر شه...
من پی خود هستم... و خود را می جویم...
روبرو می شوم با آینه ها... و به خود می نگرم... من تو را میابم... من تو را می بینم... این نه من ، که تویی...
آینه قلب مرا می بیند و نشان می دهدم... من طنین طپش قلب تو را می شنوم... من تو را میابم...
من پر از حس وجود... من لبریز ِ از بودن تو... تو بمان با من... که بی تو هیچم... تو بمان... تا همیشه تو بمان...
پ.ن : 1- این جوابیه ی دو پست پایین تره... 2- چه اشکال داره آدم جواب خودشو بده..!!!! 3- ممنونم که هستی... 4- ممنونم که خطاهامو بخشیدی... ممنونم.......
دو سال است که از رفتنت می گذرد... دو سال است که یادت در هر لحظه با ما ست... و امسال متفاوت تر... با تمام وجود و با حسرت فریاد می زنیم...
ای کاش بودی........
اما ...
می دانیم که هستی... درکنار ما... در قلب ما و در یاد ما... و یاری می دهی ما را در طی این مسیر... مسیر با هم بودن...
تو همیشه هستی تو همیشه با ما و کنار ما هستی...
دوستت داریم...
پ.ن: پانزده اردیبهشت سالروز کوچ غم انگیزت را بر قلبمان حک کردیم...
من در پی خود میگردم... و خود را می جویم.... این من هستم...؟؟؟!!! این پر از هیچ منم...؟؟؟!!!
به دروغ آینه ها میخندم....! من نه آنم که در تو نمایان گشته ام...
من تهی از همه چی... من پر از هیچم و بس....!!!
من ترا می شنوم... و با تو به راهی پر از یاد قدم می گ ذارم... من ترا می شنوم... لبریز می شوم از لحظه ی خالی شدن از دلتنگی...
تو مرا آموختی... که چگونه ببینم صدای ناب آواز پرستوها را...
من پر از شوق وصال من پر از شور ِ پرواز با بال های رویایی ِ تو و تو سرشار از آوای دلنشین احساسی ناب... زمزمه کردی آوای عشق را در گوشم و مرا با خود بردی به فراسوی پرواز نسیم... و شکوه ِ پرواز پروانه بر فراز گلهای لطیف نسترن و نسرین...
من ترا می شنوم... و به گرمای نفست زندگی را خواهم دید...
من ترا می شنوم...
دلتنگم... دلتنگ از جور زمان... دلتنگ از آدمهای ماشینی ِ تهی از احساس... خسته ام... خسته از این شکنجه گاه... خسته از قفس... از دیوارهای سنگی ِ سر به فلک کشیده ی این زندان...
ولی هنوز هستم... روی پا می ایستم... دلتنگی را زیر پا می گذارم... خستگی را به گوشه ای می افکنم... دیوارهای سنگی ِ اطراف وجودم را ویران خواهم کرد... و بر می خیزم از این رخوت سر درگم ِ سنگین و سیاه...
و ترا می خوانم... تویی که دور از همه ی بدی های دنیا دل به دریا زدی و آرام صدایم کردی... و دل خسته ی من بیدار شد به طنین دلنشین آوای تو... بمان و زنده کن دلم را ... و عشق را جاری کن در این نابسامان دل ِ خسته از تنهایی من...
پ.ن : ممنون که باز آمدی...
بازگشتت را به نظاره می نشینم... آغوش باز میکنم برای آمدنت... و قدمهایت را گلباران میکنم...
بهار آمد... تو آمدی.. عشق متجلی شد... عطر نسترن در فضا پراکنده شد و اقاقیا شکفت... چه زیبا و خرامان آمدی... با غرور و صلابت... و معجزه ی بهاری ِ زندگی را در دلم سرشار کردی...
بمان ای همیشگی... ای یار... و جاودانگی ِ عشق را در قلبم نظاره کن...
هم آغوشي ِ تيغ و رگ... لحظه ي رهايي... پرواز... آزادي... چه خرامان ميآيد به سويم... و مرا در آغوش مي گيرد...
عشق بازي من و مرگ... در بستري سرخ... تا اوج... تا نهايت... و پرواز... تا هيچ...
و دیگر هيچ....
شكستم را نظاره كن... ببين اين تن عريان از همه چي... كه بي پروا دل به دريا زده است... به جنون مي رود اين رود... و... مرا با خود مي برد به درياي جنون تنم زخمي از سنگ هاي حسد... عقل در گوشه اي نظاره گر است...! و جهالت مي تازد بر در اين خانه ي پوشالي ِ سرد... و همه شاد از اين بي خردي...! دل به دريا زده ام... به نهايت ميرود اين موج عظيم... من سوار بر موجم... و سرانجام سفر... هيچ را مي بينم... و دگر هيچ......!
به كجا مي روم...!!! به هيچستان... در ناكجا آبادي، دور از همه چيز... و به خود مي نگرم... من.. تهي از همه چيز... من.. تهي از همه كس... در دياري دور... دور از همه جا...
بعد از آن هيچستان به برهوتي پر از نيستي مي رسم و در آن خشك زمين... بوته اي نيستي را مي چينم... مي بويم... بوي عدم مي گيرم...
و به خود مي نگرم... هيچ را مي بينم... و ديگر هيچ.....!
|